تبليغاتX
هر روز به سوی تو می آیم
هر روز به سوی تو می آیم

یکشنبه ششم آبان 1386

چه....



چه درد افرین است! افرین گفتن بر عقلی که تو را حایل است و در طلب تو حیران.

چه دردناک است! قد علم کردن علم کلام برای اثبات ذات اقدست.

چه هولناک است! جاری شدن قطعه ای که برای توازن عقل و دل میزان میشود.

چه غمناک است! سرودن ندای افرینش از زبان زاهد پشمینه پوش.

چه ترسناک است!بردن اسم اعظمت بدون هاله محبت از زبان بشر عشق ندیده.

و چه زیباست! بوییدن نامت در لحظه ای وصال تو ام با فراق.

چه دلنشین است! امال شعله طور را داشتن برای شنیدن صوت سینایی تو.

چه وجد اور است! فرد کردن تمام صفات صمدت در برابر هستی جفت شده.

چه حیرت انگیز است! برون امدن از خودی که خود حجاب خود است.

چه فخر انگیز است! سجده در برابر ساجدان سجاده عشق.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:29 توسط : ......

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

مست و محتسب



محتسب در نیمه شب جایی رسید                    در بن بازار مستی خفته دید

گفت: هان مستی! چه خوردستی؟ بگو              گفت: از ان خوردم که هست اندر سبو

گفت: خود اندر سبو واگو که چیست؟                  گفت: از انی خورده ام که این خفی است

گفت: ان چه خورده ای ان چیست ان؟                 گفت: ان چه در سبو مخفی است ان

دور می شد این سوال و این جواب                      ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت: با او محتسب هین ((اه)) کن !                   مست (( هو هو)) کرد هنگام سخن

گفت: گفتم اه کن (( هو)) میکنی!                      گفت: من شادم تو غم غم میکنی

اه از درد و غم و بیدادی است                            هوی هوی می کشان از شادی است

در اینجا محتسب هوشیار دنیا که همه در سودای جهان و سود و زیان است از مستان باده توحید میپرسد چه خورده اید که چنین مست شده اید؟؟

گویند: گفتنی نیست! و ندانی تا ننوشی!! تا نخوانی در نیابی!! بلکه باید دانه را از کاه و پوست و مغز ان جدا کنی!!  

خود باید عشق را بنوشی!!!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : ......

شنبه چهاردهم مهر 1386

معشوق من



اگر گویی لطیف چیست؟ به کدام جرات هوا یا پر قو را مثال بزنم!

یا اگر گویی روشنی چیست؟ماه و خورشید را نشانت دهم!

یا اگر گویی سپیدی چیست؟ چگونه بلور برف را در پیش رویت بگذارم!

یا اگر اهنگ خوش خواهی شنیدن چگونه موسیقی افلاک را موزون گویم؟!

یا اگر ارامش جسم را جویا باشی با چه جراتی از مرهم عطر اگین سخن گویم؟!

یا اگر کام و زبانت را شیرین میخواهی مائده خدایان هدیه کنم؟؟

اما اگر خواهی لطافت و روشنی وسپیدی و نغمه خوش و مرهم شفا بخش و مائده خدایان را یکجا جمع کنی.....

کافیست نام معشوق مرا بر زبان بیاوری


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:26 توسط : ......

دوشنبه نهم مهر 1386

شب قدر شب عاشقان بیدل



در زندگی هر عاشق و هر عارف شبی است که او را به ملکوت اسمان بار میدهندتا در انجا به مقدار چشمی که از دیده بینای عشق وام گرفته با سرچشمه خیر و جمال و حقیقت که وجود لا یزال حضرت حق است دیدار کند و ایات کبرای الاهی را که اوصاف جمال و جلال اوست بی حجاب بنگرد این شب فرخنده را عاشقان شب وصل که همان شب معراج یا شب قدر نامیده اندو زیباترین وصف ان در کلام سرمدی سوره قدر چنین میخوانیم:

ما ان کتاب را در شب قدر نازل کردیم و تو چه دانی که ان شب قدر چیست؟شب قدر از هزار ماه نیکوتر است ودر این شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان از اسمان فرود میایند و تمام شب سلام و تحیت است تا صبحگاه.

به قول خواجه شیراز:

شب وصل است و طی شد نامه هجر                   سلام هی حتی مطلع الفجر 

شب معراج از زمان و مکان بیرون است و هر که به نور باده توحیداز ظلمت نفس کافر کیش خلاص یابدباید فرشتگان مقرب بر وی فرود ایند و او را بر براق برق سیر عشق نشانند و در یک نفس از صدف هستی بیرون برند و ان گوهر یکتا و شاهد زیبای عالم را که جمله کائنات در طلبش سر گر دانندبه وی نشان دهندو او را شرابی نوشانند که جامش روی یار و پیاله اش چشم مست باده خوار است.

در این شب قدر عاشقان لا ابالی به دعوت قافله سالارشان محمد(ص) که گفت: اگر خدا را دوست میدارید به دنبال من بیاید(۳۱-ال عمران) به معراج میروند و در انجا و در خرابات مغان به دیدار ان کس که نور اسمان و زمین است نایل میشوندو تا سحر گاه هشیاری مست و حیران در ان خلوت که هیچ ملک مقرب را بدان راه نیستبا معشوق خویش نرد عشق میبازند.

ببند ای اسمان امشب دریچه صبح           بر افتاب که امشب خوش است با قمرم

دیدار شب قدر به یک تعبیر دیدار حضرت حق است و ان هنگامی دست میدهد که عارف دیده را از کدورت نفس شست وشو دهد.

اما به تعبیری دیگر شب قدر دیدار ادمی با ذات خویش استکه همان نفخه الاهی است و شناخت او عین شناخت حق است.

حافظا در دل تنگت چو فرود امد یار                             خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟؟

شب قدر شبی عشق است که چون عظمت عشق نتوان وصفش نمود.

باقی این گفته اید بی زبان                   در دل ان کس که دارد نور جان

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:15 توسط : ......

دوشنبه نهم مهر 1386

عاشقانه ویلیام شکسپیر در مدح واحد مطلق



تو از کدامین گوهری؟؟

که هزاران هزار سایه شگفت انگیز خود را در تو می اویزند!!

و این چگونه تواند بود که هر سایه ای را صورتی و هر صورتی را طرزی و هر طرزی را طرازی دیگر میبینم!!

و تو تنها یک ذات و تو تنها یک چیز.

اگر ادونیس را وصف کرده اند خطی از جمال تو خوانده اند!

اگر هلن را که مجموعه زیبایی است به کمال خوانده اند شبهی ناتمام از خیال تو بوده است!!

و اگر از بهار و تابستان سخن گفته اند این یک سایه حسن توو ان یک سفره احسان توست.

و ما تو را در تمامی صورتها میشناسیم.

اما در چشم عاشقان وفادار نه هیچ کس به تو ماند و نه توبه هیچ کس مانی.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:15 توسط : ......

جمعه سی ام شهریور 1386

جان جهان



 

جان جهان !اینک با تو وعده دیدار دارم. دیدار در ان سوی افاق زمان.

 

دیدار با عبوری بی فاصله از کثرت به وحدت که هر دو یک چیزاست- و ان چیز تویی . وجود مطلق.

با شوق جان افروزی که اکنون برای این عبور دارم اگر در راه صد گونه از شکنجه و تازیانه پیش اید از هیچ چیز باک ندارم و ان همه را به جان میخرم.

برای جان مشتاقی که در شور وجد تو میسوزد ایا همین که تو او را از دیگر خلق خویش برگزیده ای و خاص خود کرده ای بسنده نیست؟؟؟

جان جهان! دیریست تا من در هر چه دیده ام ترا دیده ام از هر چه جز تست دیده بر بسته ام. با این حال اگر خطا کرده ام و ترا در خود دیده ام از ان روست که خود را ندیده ام. اگر از هر سنگ و از هر ریگ صدای ترا شنیده ام از ان روست که از خود خاموش بوده ام.

 

اما این لطف تو بود که به جستجوی من امد و مرا از من باز ستاند. اگر تو به جستجوی من نمی امدی من که بودم تا تو را جستجو کنم؟؟؟
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : ......

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

سرشار از تهی



خدای من سر شار از تهی هستم. سرشار از منیتی که مانع من و توست. سرشار از روح مشتاقی

که مشتاق رسیدن به توست. این من شب و روز مرا برای خود ربوده و ان را با هوس ها ی جاهلانه خودش صاحب شده.

ای مهربانم!

تو مقدس ترین فرد زندگیم هستی . تو کیمیا گر زندگی من هستی. من با یاد تو و با عشق تو نفس را قبول میکنم و به یاد دیدار روی ماه رخت ادای بندگی می کنم در برابر تو و در برابر خلقت.

باب ترین احساسات و عرشی ترین حالات من هنگامی است که برای تو اشک میریزم و زیبایی چون تو را ارزو میکنم. قشنگترین نیاز من ناز توست و گواراترین شهد زندگیم فیض توست.

تو غذای این روح مرده هستی ! تو هوای این جان مرده هستی! تو صدای این قلب شکسته هستی! تو.........

پس ای رب اسمانی من!

تو را به تمام این قداست ها قسم میدهم که مرا با نمک سفره خودت بزرگ کن و حال روحم را با نوای الاهی خودت به سامان رسان.

 

                                                   << ای تنها عاشق معشوق>>  

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:3 توسط : ......

شنبه نوزدهم خرداد 1386

عاشق و معشوق حقيقي



و سرانجام عاشق در وجود معشوق ميميرد. اما در معشوق مرگ راه ندارد.پس عاشق در

معشوق متولد ميشود و خود معشوق ميگردد. و عاشق نيز در ميابد كه معشوق خودش بوده

و عاشق حقيقي همان معشوق بوده .اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكي

 ميگردد.زيرا يكي بوده اند ويكي هستند.

 

در حظور الاهي اينگونه زندگي كنيد

انگاه رستگاريد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:51 توسط : ......

دربـــاره وبـلـاگ


irLearn.com